يحيى دولت آبادى
411
حيات يحيى ( فارسى )
شمرده روز چهارم آبانماه يكهزار و سيصد و هشت ( 1308 ) شمسى از تهران حركت كرده براى مرتبه چهارم بجانب اروپا رهسپار ميگردم و از راه مسكو و برلين بىتوقف بفاصله نه روز ببروكسل وارد ميشوم روزى چند در بروكسل خانوادهء خود را ديده از سلامت آنها و اشتغال پسر و دختر به تحصيل خرسند شده چند روزى براى ملاقات دوستان بپاريس ميروم در اينوقت ميرزا حسينخان علاء كه يكى از دوستان من است و از اعضاى حوزهء سياسى ما در مجلس پنجم بود وزير مختار ايران است در فرانسه و هم رئيس ادارهء سرپرستى محصلين است از طرف وزارت معارف و بعلاوه با يحيى خان وزير علوم نسبت سببى و دوستى محكم دارد در اين صورت نظر دارم بدست اين شخص تا آنجا كه بشر اسباب توقف خود را در اروپا فراهم آورم علاء به من وعده ميدهد آنچه بتواند در اين كار مرا يارى خواهد كرد . روزى چند در پاريس مانده دوستان آنجا را ملاقات كرده ميرزا محمد خان قزوينى كه مكرر در اين كتاب نام برده شده ميبينم كه زندگانيش از پيش بهتر شده عيال گرفته و يكجهت در پاريس ماندنى شده است . ديگر محمد حسن ميرزاى وليعهد سابق را ملاقات ميكنم كه در يكى از هتلهاى پاريس با حال زارى امرار حيات مىكند سلطان احمد شاه آخرين پادشاه قجر در سن جوانى در پاريس تازه وفات كرده است و نعش او هنوز دفن نشده چونكه وصيت كرده است او را در كربلا يا نجف دفن نمايند و براى گرفتن اجازه از حكومت عراق مدتى لازم بوده است اين است كه نعش را در مسجد مسلمانان در پاريس نگاهداشتهاند تا آن رخصت حاصل گردد نگارنده باتفاق حاج حسين آقاى امين الضرب تهرانى كه مدتى است در پاريس مانده به مسجد مزبور ميرود و نعش سلطان احمد شاه را در تابوت روى ميزى در يكى از ايوانچههاى مسجد ميبيند يك فرش ايرانى گستردهاند و ميز و تابوت روى آن فرش نهاده شده و يكى دو قاليچه ايرانى براى زينت به ديوار آن صفه آويخته و پردهئى در برابر صفه مزبور كشيده شده است ديدن نعش يك پادشاه كه در سايه لاقيدى و بيعلاقگى بمملكت خود تخت و تاج خويش را با وطنش از دست داده جانش را هم به روى هوى و هوس نهاده و به اين خوارى مرده است در وجود نگارنده تأثير